![]() |
![]() |
|
| اشعار من ، زمزمه های مبهم سایه ی من است که طفل خواب را از دیدگانم می رباید ! |
|
چه کسی بود صدا کرد مـــــرا چه کسی بود به رویم خندیـــــد باز با خاطـــره ای آهنگیــــن چه کسی بود صدا کرد حمیــــد چه کسی بود در این تاریکــــی گام بر شاخه ی مجنـون نهــــاد چه کسی بود که با یک تلــــخی چشم بر دیده ی محزون نهـــــاد چه کســی بود که از غم پرسید بازهم خاطـره ای را خون کرد دست برآینه ی عمــــــــر کشید چهره ای را به غم،گلگون کرد سایه ام گفت : منم ،ای بی تاب شبحــی پیر ، به روی دیـوار همیـشــــه آرزویـــــم این بـود از دل من ، بنویـســـی یکـــبار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387 توسط سایه ی حمیدرضا |
|
|
من ، چه باشم و چه نباشم ، رُستنی ها از باغچه های بی فروغ خواهند روئید و همه ی برگ های پاییزی بی شک ، بر سر رهگذرانی که سایه هاشان را فروخته اند ، فرو خواهند ریخت .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387 توسط سایه ی حمیدرضا |
|
|
کوروش ! آسوده بخواب ! ای خفته در خاک آریایی مان ، همچون کودکی ، در گهواره ی ایران زمین . آسوده بخواب ! ای بی کفن به وصیت تو ! و ذره ذره ی وجود تو بود که خاک سرخ مام میهن را سرشت . مَهستان تو ای اولین قانونگذار ! آفریننده ی سربداران و دلیران تنگستان ما بود . آسوده بخواب ! کوروش ! ای پدر قوم یهود ! با سرود تو بود که خاکمان حاصلخیز هر نیکی شد و آواز تو بود که زرتشت را آفرید . آسوده بخواب ای پدر آریایی ! آسوده بخواب ! چرا که رستم و لشکریان ایرانیان لرزه بر اندام تورانیان انداخته اند و احمره را خونین شهر نام نهادند فرزندان خسته از پاسداری میراث تو . آسوده بخواب ای نام برده در کتاب آسمانی مان ! که هنوز منشور تو یادگار ذهن حقوق بشر است . ای سالار امپراطوری ما ! زبان پارسی مان را کودکان سیزده ساله ی مان به فرداها خواهند سپرد . کوروش کبیر ! آسوده بخواب ! و در زیر خروارها جهل ، از فرط غرور حاکمانمان ، آسوده بخواب ! و برای همیشه بخواب ! نوروز باستانی بر همه ی آریایی ها مبارک باد ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386 توسط سایه ی حمیدرضا |
|
|
دست قدری چرخید روی کاغذ ول شد . و قلم را هر دم پی هم می رقصاند . گاه گاهی بی وقت ، دست را می دزدید . مشتی از افکارش توی ذهن می لغزید . به ندا ایمان داشت ، که صدا می ماند و نفس هم شاید . چشم ها را هم بست و چنین آغاز کرد : " برخی از زخم ها هست ........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 اسفند1386 توسط سایه ی حمیدرضا |
|
|
استخوان های دوست داشتنی ات را، به دستان خاک سرد سپرده ای و ذرات ریز عالم به گردت حلقه زده اند . موران به جای ربودن اجزایت به زمزمه های شعرگونه ات گوش سپرده اند و بر گونه ات بوسه می زنند . چه کسی عشق افلاطونی تو را به سخره گرفته است که تو هنوز هم از تاریکی گور ، با ما حرف می زنی . افسوس که چراغی نیست تا به دیدنت بیائیم . و خوشبختی ، گم شده ی ماست ، و ازدحام از کوچه ی محله یمان فرار کرده است . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 بهمن1386 توسط سایه ی حمیدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| تنها صداست که می ماند |
بیائید به آواز کسی که
در بیابانی بی راه می خواند ، گوش دهید ! آواز کسی که آه می کشد و دست های خود را دراز کرده ، می گوید : وای بر من ، زیرا که جان من ، به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است . " فروغ فرخزاد " |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|