تبليغاتX
زمزمه های سایه ام
اشعار من ، زمزمه های مبهم سایه ی من است که طفل خواب را از دیدگانم می رباید !

 

 

کوروش !

آسوده  بخواب !

ای خفته در خاک آریایی مان ،

همچون کودکی ، در گهواره ی ایران زمین .

آسوده بخواب !

ای بی کفن به وصیت تو !

و ذره ذره ی وجود تو بود

که خاک سرخ مام میهن را سرشت .

مَهستان تو ای اولین قانونگذار !

آفریننده ی سربداران و

دلیران تنگستان ما بود .

آسوده بخواب !

کوروش ! ای پدر قوم یهود !

با سرود تو بود

که خاکمان حاصلخیز هر نیکی شد

و آواز تو بود که زرتشت را آفرید .

آسوده بخواب ای پدر آریایی !

آسوده بخواب !

چرا که رستم و لشکریان ایرانیان

لرزه بر اندام تورانیان انداخته اند

و احمره را خونین شهر نام نهادند

فرزندان خسته از پاسداری میراث تو .

آسوده بخواب ای نام برده در کتاب آسمانی مان !

که هنوز منشور تو

یادگار ذهن حقوق بشر است .

ای سالار امپراطوری ما !

زبان پارسی مان را

کودکان سیزده ساله ی مان

به فرداها خواهند سپرد .

کوروش کبیر !

آسوده بخواب !

و در زیر خروارها  جهل ،

از فرط غرور حاکمانمان ،

آسوده بخواب !

و برای همیشه بخواب !

 

 

نوروز باستانی بر همه ی آریایی ها مبارک باد !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385   توسط سایه ی حمیدرضا | 

 

به پهنه ی دشت می نگرم

و گوش می سپارم

به شیهه ی اسبان جنگاور .

بانو به دشت خیره نشو !

به درون خیمه برو !

که به جز خون و شمشیر ،

امروز چیزی ندارد

برای عرضه به  دُردانه ی  زهرا .

بانو به درون خیمه برو !

که من همه چیز را

برایت خواهم گفت .

آنجا به گوشه ی دشت ،

عزیز مادرت

شمشیر به دست و خود به سر ،

یکه تاز میدان شده است .

بانو جان ! تو به کودکان یتیم برس !

من خود میدان را شاهدم .

اینان را سیری نخواهد بود ،

از نوشیدن خون کودکان ما .

بانو ! من هم می خواهم بجنگم .

اما تشنگی امانم نمی دهد .

به انتظار نشسته ام

بازگشت سقا  را .

اسبِ سقا ، یکه و تنها ،

بدون پهلوان بازگشته است .

بانو جان ! غصه مخور !

که من خود سقایی دیگر

خواهم بود برایت .

به گاهِ غروب ،

پیکرم را خواهی یافت ،

اما افسوس ،

 که بازم نخواهی شناخت .

بریده دست و بدون سر .

بانو جان ! غصه مخور !

آری کسی نمانده است

برای فدا شدن ،

اما برادرت را ،

خدا ، حافظ است .

بانو جان ! غصه مخور !

چرا که برادرت ،

به وقتِ افتادن از پهنه ی اسب

به آسمان می نگریست

و شادمان بود و می خندید .

او دیگر خون خدا شده است ، خون خدا !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385   توسط سایه ی حمیدرضا | 

 

کاش می شد دوباره زندگی کنم .

ولی این بار ،

از شکم تو زاده شوم

و جنینی باشم

در رحم تو ای  متعال !

درون وجودت شکل گیرم

و همانی شوم که تو می خواهی .

می خواهم دوباره متولد شوم .

می خواهم این بار ،

از پستان های زمان

شیر بنوشم .

و در آغوش نسیم ،

این بار در خواب شوم .

سرگرمی من یک گل سرخ

و همه شادی من ،

شاپرک های پراکنده ی صبح .

اشک های مرا

قاصدک خواهد برد .

آری ، اشک های مرا

قاصدک خواهد برد .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385   توسط سایه ی حمیدرضا | 

 

 

استخوان های دوست داشتنی ات را،

به دستان خاک سرد سپرده ای

و ذرات ریز عالم

به گردت حلقه زده اند .

موران به جای ربودن اجزایت

به زمزمه های شعرگونه ات

گوش سپرده اند

و بر گونه ات

بوسه می زنند .

چه کسی عشق افلاطونی تو را

به سخره گرفته است

که تو هنوز هم

از تاریکی گور ،

با ما حرف می زنی .

افسوس که چراغی نیست

تا به دیدنت بیائیم .

و خوشبختی ،

گم شده ی ماست ،

و ازدحام از کوچه ی محله یمان

فرار کرده است .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385   توسط سایه ی حمیدرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
تنها صداست که می ماند
بیائید به آواز کسی که
در بیابانی بی راه می خواند ،
گوش دهید !
آواز کسی که آه می کشد
و دست های خود را دراز کرده ، می گوید :
وای بر من ، زیرا که جان من ،
به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است .

" فروغ فرخزاد "

پیوندهای روزانه
بانوی پاییزی
آیدا در پنجره
روزی که من شدم
بانو
پاک مثل باران
مرد خاکستری
ساز شکسته
قبرستان متروک
مردی که دنیا را فروخت
شما
بوف کور
یادداشت های یک دیوانه
زندگی : علامت سوال
کودکی
دلتنگ بانو
عصیان نویس
بابا روزگار
پروانه
نازلی سخن نگفت
گودوخ و من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM