![]() |
![]() |
|
| اشعار من ، زمزمه های مبهم سایه ی من است که طفل خواب را از دیدگانم می رباید ! |
|
آن قدر خوابت را دیده ام که دیگر برایم واقعی نیستی ذهنم پر می شود از موسیقی خیال تو . سر بر آستان رویاهایم می کوبم و آرزوی دیدار تو را زمزمه می کنم . دستی از ورای خیال دستانم را مسخ می کند و سریرم را مسح می کشد . دست ِ رسیده از خیال ِ تو را دیوانه وار لمس می کنم با لبان تکیده از نگاه ِ تو افسوس ، که باز خواب دیده ام تو را !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 اردیبهشت1386 توسط سایه ی حمیدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| تنها صداست که می ماند |
بیائید به آواز کسی که
در بیابانی بی راه می خواند ، گوش دهید ! آواز کسی که آه می کشد و دست های خود را دراز کرده ، می گوید : وای بر من ، زیرا که جان من ، به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است . " فروغ فرخزاد " |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|