تبليغاتX
زمزمه های سایه ام
اشعار من ، زمزمه های مبهم سایه ی من است که طفل خواب را از دیدگانم می رباید !

 

 

هم قبیله های من !

ای رسولان دل شکسته ،

و ای سفیران سکوت و تنهایی !

به بلندی قامت سروها سوگند

که آینه ی دلهاشان زنگار گرفته است

و بوی دود می دهند ،

بوی دود و افیون می دهند ،

نفس های آخرینشان .

صدایمان به آنها نمی رسد .

فریادم سکوت دشت را می شکند :

 " ای بدنهای سترگ !

ای بدنهای پوک سترگ !

مگر ما سست قامتان کمرنگ

کودکی گنجشککان کشتی نوح را

فراموش کرده ایم ؟ "

سکوت حاکم است .

صدایمان به آنها نمی رسد .

آهسته می گذرم .

سکوت حاکم است .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386   توسط سایه ی حمیدرضا | 

 

 

تنهایی ،

سکوت ،

سکون ،

حال من خوب است !

آهسته در خود می شِکنم !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386   توسط سایه ی حمیدرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
تنها صداست که می ماند
بیائید به آواز کسی که
در بیابانی بی راه می خواند ،
گوش دهید !
آواز کسی که آه می کشد
و دست های خود را دراز کرده ، می گوید :
وای بر من ، زیرا که جان من ،
به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است .

" فروغ فرخزاد "

پیوندهای روزانه
بانوی پاییزی
آیدا در پنجره
روزی که من شدم
بانو
پاک مثل باران
مرد خاکستری
ساز شکسته
قبرستان متروک
مردی که دنیا را فروخت
شما
بوف کور
یادداشت های یک دیوانه
زندگی : علامت سوال
کودکی
دلتنگ بانو
عصیان نویس
بابا روزگار
پروانه
نازلی سخن نگفت
گودوخ و من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM