تبليغاتX
زمزمه های سایه ام
اشعار من ، زمزمه های مبهم سایه ی من است که طفل خواب را از دیدگانم می رباید !

 

 

 

 

استخوان های دوست داشتنی ات را،

به دستان خاک سرد سپرده ای

و ذرات ریز عالم

به گردت حلقه زده اند .

موران به جای ربودن اجزایت

به زمزمه های شعرگونه ات

گوش سپرده اند

و بر گونه ات

بوسه می زنند .

چه کسی عشق افلاطونی تو را

به سخره گرفته است

که تو هنوز هم

از تاریکی گور ،

با ما حرف می زنی .

افسوس که چراغی نیست

تا به دیدنت بیائیم .

و خوشبختی ،

گم شده ی ماست ،

و ازدحام از کوچه ی محله یمان

فرار کرده است .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386   توسط سایه ی حمیدرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
تنها صداست که می ماند
بیائید به آواز کسی که
در بیابانی بی راه می خواند ،
گوش دهید !
آواز کسی که آه می کشد
و دست های خود را دراز کرده ، می گوید :
وای بر من ، زیرا که جان من ،
به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است .

" فروغ فرخزاد "

پیوندهای روزانه
بانوی پاییزی
آیدا در پنجره
روزی که من شدم
بانو
پاک مثل باران
مرد خاکستری
ساز شکسته
قبرستان متروک
مردی که دنیا را فروخت
شما
بوف کور
یادداشت های یک دیوانه
زندگی : علامت سوال
کودکی
دلتنگ بانو
عصیان نویس
بابا روزگار
پروانه
نازلی سخن نگفت
گودوخ و من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM