![]() |
![]() |
|
| اشعار من ، زمزمه های مبهم سایه ی من است که طفل خواب را از دیدگانم می رباید ! |
|
استخوان های دوست داشتنی ات را، به دستان خاک سرد سپرده ای و ذرات ریز عالم به گردت حلقه زده اند . موران به جای ربودن اجزایت به زمزمه های شعرگونه ات گوش سپرده اند و بر گونه ات بوسه می زنند . چه کسی عشق افلاطونی تو را به سخره گرفته است که تو هنوز هم از تاریکی گور ، با ما حرف می زنی . افسوس که چراغی نیست تا به دیدنت بیائیم . و خوشبختی ، گم شده ی ماست ، و ازدحام از کوچه ی محله یمان فرار کرده است . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 بهمن1386 توسط سایه ی حمیدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| تنها صداست که می ماند |
بیائید به آواز کسی که
در بیابانی بی راه می خواند ، گوش دهید ! آواز کسی که آه می کشد و دست های خود را دراز کرده ، می گوید : وای بر من ، زیرا که جان من ، به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است . " فروغ فرخزاد " |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|