![]() |
![]() |
|
| اشعار من ، زمزمه های مبهم سایه ی من است که طفل خواب را از دیدگانم می رباید ! |
|
دست قدری چرخید روی کاغذ ول شد . و قلم را هر دم پی هم می رقصاند . گاه گاهی بی وقت ، دست را می دزدید . مشتی از افکارش توی ذهن می لغزید . به ندا ایمان داشت ، که صدا می ماند و نفس هم شاید . چشم ها را هم بست و چنین آغاز کرد : " برخی از زخم ها هست ........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 اسفند1386 توسط سایه ی حمیدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| تنها صداست که می ماند |
بیائید به آواز کسی که
در بیابانی بی راه می خواند ، گوش دهید ! آواز کسی که آه می کشد و دست های خود را دراز کرده ، می گوید : وای بر من ، زیرا که جان من ، به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است . " فروغ فرخزاد " |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|