![]() |
![]() |
|
| اشعار من ، زمزمه های مبهم سایه ی من است که طفل خواب را از دیدگانم می رباید ! |
|
چه کسی بود صدا کرد مـــــرا چه کسی بود به رویم خندیـــــد باز با خاطـــره ای آهنگیــــن چه کسی بود صدا کرد حمیــــد چه کسی بود در این تاریکــــی گام بر شاخه ی مجنـون نهــــاد چه کسی بود که با یک تلــــخی چشم بر دیده ی محزون نهـــــاد چه کســی بود که از غم پرسید بازهم خاطـره ای را خون کرد دست برآینه ی عمــــــــر کشید چهره ای را به غم،گلگون کرد سایه ام گفت : منم ،ای بی تاب شبحــی پیر ، به روی دیـوار همیـشــــه آرزویـــــم این بـود از دل من ، بنویـســـی یکـــبار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387 توسط سایه ی حمیدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| تنها صداست که می ماند |
بیائید به آواز کسی که
در بیابانی بی راه می خواند ، گوش دهید ! آواز کسی که آه می کشد و دست های خود را دراز کرده ، می گوید : وای بر من ، زیرا که جان من ، به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است . " فروغ فرخزاد " |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|